![]() |
|
نقد و بررسي كتاب «كورش
كبير» تاليف دكتر رضا شعباني
دکتر آرش يزدي
مقدمه:
كتاب «كورش كبير» تاليف دكتر رضا
شعباني از مجموعه كتابهاي «از ايران چه ميدانم؟» در زمره فعاليتهاي انتشاراتي
جديد دفتر پژوهشهاي فرهنگي است كه در چند سال اخير عمدتا با استفاده از بودجه مركز
بينالمللي گفتوگوي تمدنها فعاليتهاي شبه پژوهشي تازهاي را آغاز كرده است كه
انتشار مجموعه كتابهاي كم حجم «از ايران چه ميدانم؟» و فصلنامه «پل فيروزه»، از
عمدهترين اين فعاليتهاي تازه است.
بحث از ارزش و محتواي نشريه «پل
فيروزه» فرصت ديگري را ميطلبد اما مجموعه «از ايران چه ميدانم؟» شامل كتابهايي
است كه در حجمي اندك و نسبتا ثابت (در حدود 120 صفحه) درباره موضوعات مختلف فرهنگ و
تمدن ايران انتشار مييابند و تمامي آنها تكرار و خلاصه ناچيزي از اطلاعات رايج و
موجود درباره مسائل ايران است و از تاليفاتي پرداخته شدهاند كه پيشتر در حجم
معمولي منتشر گرديدهاند. براي آشنا شدن با اين سري تاليفات كه متولي آن يك مركز
فرهنگي پرآوازه و پرهزينه مملكت است، كافي است به كتاب دكتر ناصر تكميل همايون در
100 صفحه و با نام «تاريخ ايران زمين در يك نگاه» اشاره كنيم كه هيچ سببي براي
تدوين مطالب هزار بار نوشته شده آن جز دريافت حق التاليفي از سوي مولف نميتوان ذكر
كرد.
ليكن در توجيه اين «كتاب سازي»هاي
تازه، و بالا بردن بيرويه آمار كمي توليد، محمد حسن خوشنويس، مدير دفتر پژوهشهاي
فرهنگي مقدمهاي بر ابتداي كتابهاي اين مجموعه آورده كه در آن هدف از اين اقدام و
تكرار چند باره اطلاعات كهنه و رايج را، گسترش «ديدگاههاي همه جانبه و عميق
فرهنگي»(؟!) و ارائه «آگاهيهاي مهم، دقيق و سودمند در حوزههاي گوناگون ايران
پژوهي»(؟!) ذكر كرده است و حال آن كه حتي جملهاي در غالب آثار اين مجموعه
نمييابيم كه با اين توصيفات منطبق باشد.
كتاب «كوروش كبير» دكتر شعباني هم يكي
از همين دستپختها و خلاصه سرو دم بريدهاي از «تاريخ امپراتوري هخامنشيان» پير
بريان، «تاريخ ايران باستان» حسن پيرنيا، «كوروش بزرگ بنيادگذار، امپراطوري
هخامنشي» ژرار اسراييل، «ذوالقرنين يا كوروش كبير» ابوالكلام آزاد و چند اثر ديگر
است كه با ديدگاهي سرشار از ذوقزدگي شبه ملي و آرياستايي منسوخ شده، به تكرار هزار
باره مطالبي پرداخته كه اخيرا معلوم شده است از بنيان به بازنگري اساسي محتاج
است.(1) معلوم است دكتر شعباني كه تاكنون با تاليف كتابهايي درباره دوران افشاريه
و زنديه خود را متخصص آن دوران ميخواند و مقالات متعددي دارد كه به دليل برخورداري
از نثر و زبان متفاوت، واضح است غالب آنها دست دانشجويان استاد را ميبوسند، با
روآوردن به خلاصهنويسي از كتابهاي ديگران درباره هخامنشيان خواسته است تا از نمد
کتاب سازی حاکم در مجموعه از ايران چه ميدانم، كلاهي براي خود دست و پا كرده باشد.
ضمن آنكه به قدرت رسيدن جريان موسوم به «دوم خرداد» در سالهاي اخير هم عليالظاهر
به شعباني فرصت داده است تا تمايلات كوروشپرستانه نان و آبدار خود را به نمايش
بگذارد كه مناسبترين زمان آن موقع برگزاري جشنهاي دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهي
در اوايل دهه پنجاه شمسي بود كه طي آن از شيرينبياني كتاب «داريوش بزرگ»، از
ملكزاده بياني و محمد اسماعيل رضواني كتاب «سيماي شاهان و نامآوران ايران
باستان»، از ع. شاپور شهبازي كتاب «كوروش بزرگ» و از ديگران آثاري مشابه اينها به
چاپ رسيدند.
بررسي كتاب:
الف- نگاهي به «پيش سخن»
مؤلف:
بنيان كتاب «كوروش كبير» مبتني بر
ستايش بيحد يك شخصيت تاريخ ايران در دوران پيش از اسلام است كه طی قرن اخير با
كوشش مستمر بخش ايرانشناسي دانشگاههاي اروپا و آمريكا بازيافت شده و در مركز و
محور و ماهيت باستانستايي ايران قرار گرفته است، همچنان كه در «پيشسخن كتاب»
ميخوانيم:
«كوروش بزرگ موسس امپراطوري هخامنشي
يكي از خوشنامترين[؟] فرمانروايان در تاريخ جهان است كه همه ملل و اقوام[؟!] و
مورخان يوناني و بابلي مانند هرودوت، گزنفون، كتزياس، بروسوس از او ياد كردهاند؛ و
در كتيبههاي به جا مانده و كتابهاي ديني[؟] از جمله كتاب مقدس؛ در تواريخ ايام،
عزرا و اشعيا از او به بزرگي و نيكی ياد شده است».
(شعباني، 9)
تا پيش از قرن اخير و به تعبيري
كاملتر تا پيش از آغاز جريان «بازيافت تاريخ ايران باستان» از سوي ايرانشناسان
غربي طي يكي دو قرن اخير، سلسله هخامنشيان و شخصيت كوروش و داريوش براي كسي در
جهان شناخته نبود و اشارات مغلوط و مختصر مورخان دوران اسلامي نيز جز ذكر نامهايي
چون كيرش و دارا، تعلق و پيوندي با مجموعه هخامنشيان نداشته است.(2)
به علاوه هرگز در تاريخ شرق ميانه،
مردم اين نامها را به كار نبردهاند، با عمدي آشكار از يادآوري آنها طفره
رفتهاند و اين در حالي است كه در تمام اسناد اسلامي و غيراسلامي شرق ميانه
نابودكننده هخامنشيان، يعني اسكندر مقدوني با شيدايي و شور فراوان ستوده شده است.
اين نكتهاي است كه به تنهايي
ميتواند حقيقت مسائل تاريخ شرق ميانه را آشكار كند، اما مورخين و مبدعين و
سازندگان قصر پوشالي باستانگرايي افراطي در ايران، كه شعباني با جزوه كوچكاش در
مجموعه «از ايران چه ميدانم؟» خود را به مقام درباني آن رسانده، در عوض توجه به
اين مباني راهنماييكننده، تذكر ميدهند كه «كوروش بزرگ موسس امپراتوري هخامنشي
يكي از خوشنامترين فرمانروايان در تاريخ جهان است كه همه ملل و اقوام و ... از او
ياد كردهاند».
ديگر آنكه شعباني براي دريافت ذرههاي
سهم خود از حوزه باستانستايي ايران مينويسد در «كتابهاي ديني از جمله كتاب مقدس»
از كوروش ذكر شده است. احتمالا منظور شعباني از «كتابهاي ديني» بايد كه فقط تورات
باشد زيرا نه فقط در هيچ متن مقدس ديگر، بل حتي در كتاب ساختگي اوستا نيز يادي از
كوروش نميخوانيم، اما در همين حال ذكر اسكندر يا نابودكننده هخامنشيان در اوستا به
نكوهش آمده است!!! همين مطلب نشان ميدهد كه اوستا متني است كه پس از اسلام نوشته
شده و دادههاي آن با دانستههاي مورخين مسلمان برابر است.
در پارگراف دوم صفحه پيش سخن كتاب
«كوروش كبير» دكتر شعباني مينويسد:
«در ميان همه حكم فرماياني كه از آغاز
حضور ايرانيان[؟!] در سرزمين كه به نام خود آنها ايران يا كشور نجبا[؟!] ناميده
شده، فرمانروايي كردهاند، صرفنظر از پادشاهان اعصار اسطورهاي و قهرماني، كه در
هالههايي از نور اميدها و انتظارات شكوهمند ملي غرقاند، شايد هيچكس را نتوان
يافت كه در مقياسهاي دسترسپذير انساني، از فضايل كم مانندي چون كوروش برخوردار
شده باشد، به طوري كه تفاوت مرتبه اخلاقي او، حتي با اخلاف بلافصلي كه به نوبه خويش
برترينهاي همه تاريخ اين ملك شمرده ميشوند، فاصله عظيمي را دربرميگيرد».
(شعباني، 9)
تبعيت محض و افراطي ذهن نويسنده از
آريا محوري و احساس ستايش نژادپرستانه درباره برتري ذاتي نژاد مجهول آريا، كه در
جاي جاي كتاب به كرات به چشم ميخورد، در همين جملات پيش سخن دو صفحهاي كتاب به
وضوح عيان ميشود؛ نويسنده آريائيان فرضي مهاجر به ايران را از همان «آغاز» حضورشان
«ايرانيان» خطاب ميكند و به مانند ساير مورخان «آريا محور» اقوام و بوميان ايران
را كه از هفت هزار سال پيش در نقاط مختلف فلات ايران ميزيستند و تمدنهاي
پيشرفته، درخشان و تقريبا ناشناختهاي را در گوشه و كنار سرزمين ايران تا زمان
ظهور هخامنشيان بنيان گذاردند، چيزي به حساب نميآورد و جايي براي آنان قائل نيست و
تاريخ و تمدن هفت هزار ساله ايران را با همان آريائيان فرضي و از دو هزار و پانصد
سال پيش آغاز ميكند! ضمن آنكه اساسا معلوم نيست چهگونه ميتوان قومي را قبل از
مهاجرت به سرزمين ايران، ايراني خطاب نمود؟
همين آريا محوري در ذهن نويسنده باعث
شده است تا سرزمين ايران را بدون هيچگونه سند و مدرك تاريخي به معناي «كشور نجبا»
بداند و دليل اين امر هم جز اين نيست كه نويسنده باز هم بدون هيچگونه سند تاريخي و
تنها براساس نژادگرايي واژه آريا را به معناي نجيب و شريف و اصيل ميداند.(3) در
حالي كه تا به امروز نه تنها هيچ توضيح قطعي و مورد قبول تمامي محققان درباره معناي
سرزمين ايران عرضه نشده است، بلكه نخستين اسناد تاريخي حاوي نام ايران هم متعلق به
دوران بعد از اسلام هستند و افزون بر اينها ارائه و معنا و تفسير نژادي براي واژه
«آريا» كه براي نخستين بار و نيز آخرين بار (تا پيش از دوران معاصر) از سوي داريوش
در كتيبه بيستون به كار برده شده است، به طور قطع ميسر نيست و طرح معناي نژادي
براي اين واژه نيز با چالشهاي اساسي مواجه است. اين نكته نيز شايان ذكر است كه
اساسا مسئله مهاجرت آريائيان هرگز به لحاظ تاريخي اثبات نشده است و امروزه طرح
مسئله نژاد آريا و مهاجرت آريائيان به دليل عدم برخورداري از مستدرك و مستندات
تاريخي، فاقد هر نوع ارزش و اعتبار علمي است. ضمن آنكه بررسيهاي سالهاي اخير
نشان دادهاند طرح مسئله مهاجرت آريائيان و وجود نژاد هند و اروپایي، پيش از آنكه
مستند تاريخي داشته باشد، محصول سياستهاي استعماري انگلستان در شبه قاره هند به
شمار ميرود.(4)
اما جمله آخر نقل قول از شعباني، با
توجه به آنچهكه درباره ميزان شناخت «تاريخ» از كوروش ذكر شد، بيشتر به طنز شبيه
ميشود زيرا در شرايطي كه خود كوروش در حافظه تاريخي ملي ايرانيان، تا پيش از دوره
رضاشاه و آغاز جريان باستانگرايي رسمي و سراسري، جايي ندارد، تكليف اخلاف او ديگر
روشن است و جانشيان «بلافصل» او تنها در ذهن عليل مورخان كوروش دوست و هخامنشپرست
ميتوانند به عنوان «برترينهاي (البته ناشناخته!) همه تاريخ اين ملك شمرده شوند!»
در پايان پيش سخن كتاب «كوروش كبير»
شعباني مطالبي مينگارد كه در حقيقت عصاره ذهن بيمارگونه و هذيانپرور اوست و
مطالعه دقيق آنها نشان ميدهد كه مولف دردصد انجام بررسيهاي محققانه نبوده و ستايش
كوروش را تنها رسالت و هدف خود ميشناسد و طبيعي است كه در اين حالت رويكرد
ستايشآميز در بيان زندگي كوروش، تبعيت كوركورانه از منابع يك سويه و پرهيز از توجه
به سوالات و تاملات بنيادين جزء ناگريز و اساسي و پيوسته اين كتاب خواهد بود و
اينها مسئلهاي است كه در عرصه پژوهشهاي منتقدانه تاريخي محلي از اعراب ندارد:
«اهميت عظيم اين مرد بزرگ و برجسته و
نامدار، بيش از همه در اين است كه انساني زميني[؟!] است و مانند همه ابناي نوع خود،
پارسيان عصر، صفات و خلقياتي كاملا انساني و ايراني[؟!] دارد. با اراده و صاحب عزم
است، از هوش سرشار و نيروي اداركي قوي برخوردار است. مظهري از صفات عالي اخلاقي
چونان جوانمردي، مروت، ايثار، استقامت و فداكاري را عرضه ميكند، به قول و قرارها
سخت پايبند است، ضعيفان و عاجزان را در پناه ميگيرد و مورد حمايت قرار ميدهد. به
هنگام جنگ و مبارزه دلير و انديشمند و بيباك است و به وقت صلح رئوف و خطاپوش و
بلندنظر. در نهايت رفتار او به گونهاي است كه دوست و دشمن و خويش و بيگانه آرزو
ميكنند كه جز او سايه ديگري بر سرشان نباشد[!].
(شعباني،، 10)
در اين جملات نيز كه با توجه به تاملات
ذكر شده بيشتر به هذيانگويي محض شبيهاند، نژاد محوري و پارس محوري موجود در ذهن
نويسنده، تنها معيار «ايرانيت و انسانيت» است و گويي در سرزمين كهن ايران كه از
ديرباز اقوام و مردمان گوناگون در آن ميزيستند، تنها ميبايد آريائيان و پارسيان
ايراني، و صفات و خليقاتشان انساني محسوب شود! و شخصيتهاي تاريخي مهاجم و مهاجر
به ايران- كه صرفا براساس تلقينات ايرانشناسان غربي ايراني معرفي شدند- به طور چشم
بسته ستايش شده و تمام صفات خوب انساني به آنها منتسب گردد!
آنچه كه تا اين جا مورد بحث قرار
گرفت، تنها نقد پيش سخن دو صفحهاي كتاب بود كه تلاش شد ضمن آن برخي از تاملات عمده
و اساسي مدنظر قرار گيرد. بالطبع اگر قرار باشد با همين تفصيل بقيه صفحات كتاب نيز
بررسي شوند، حجم اين مقاله از اصل كتاب نيز بسيار فراتر خواهد رفت. بنابراين در
دنباله نقد و بررسي كتاب «كوروش كبير» برپايه توجهات اساسي ذكر شده، به ناگزير و
صرفا نتايج و تحليلهاي عمده نويسنده مورد بازنگري قرار ميگيرند.
ب- فصل اول كتاب: مادها و
ارتباط آنها با هخامنشيان
مستندات اصلي مولف در بررسي ارتباط
ميان مادها با هخامنشيان در اين فصل، كماكان همان دادههاي مورخان يوناني و در راس
آنها افسانههاي هرودوت است. شعباني در پيش سخن كتاب نيز از «مورخان يوناني و بابلي
مانند هرودوت، گزنفون، كتزياس و بروسوس» به عنوان كساني كه از كوروش ياد كردهاند،
نام برده بود و در اين فصل تنها برمبناي دادههاي هرودوت و برخي تحقيقات جديد مانند
ايرانباستان پيرنيا و كوروش كبير هارولد لمب به عنوان تنها استنادات موجوديت
شناخته شده فعلي تاريخ ماد، اين باور رايج را بازمينگارد كه مادها هم همچون
پارسها آريايي بودند و كوروش از طريق تصاحب قدرت دستگاه ماد در زمان پادشاهي
آستياگ -آخرين پادشاه ماد و پدربزرگ مادري كوروش- سلسله هخامنشي را بنيان ميگذارد.
نخستين نكتهاي كه در اين باره بايد برآن انگشت گذارد اين است كه كشفيات و دادههاي
باستانشناسي به هيچ عنوان سندي دال بر وجود يك امپراطوري تقريبا 200 ساله و پهناور
در مناطق غرب و شمال غربي ايران به دست نميدهد و اطلاعات زبانشناختي موجود در
كتيبههاي بينالنهرين، حداكثر به ذكر نام قبيله ماد يا «ماندايي» محدود و منحصر
است. از همين رو براي مورخين و ايرانشناسان «تكرارينويس» ما افسانههاي بيسند و
خيالي هرودت به ناگزير تنها مرجع و ماخذ براي تكرار تاريخ ماد به حساب ميآيند.
دادههاي تاريخي ديگر مورخان يوناني بعد از هرودت مانند گزنفون و كتزياس هم هيچ
كدام مستند تازهاي با خود ندارند و در بهترين حالت ذيلنويسي بر هرودوت را تشكيل
ميدهند و كتاب «سيروپدي» گزنفون را نيز نميتوان چيزي بيش از يك رمان پندآموز
ارزيابي نمود. ضمن آنكه طبق قول پيرنيا اصل نوشتههاي كتزياس و بروسوس نيز در دست
نيست و نوشتههاي آنان از طريق مورخان بعدي و به صورت قطعات پراكنده به دست ما
رسيده است.(5) بر تمام اين اشكالات اساسي اين نكات را نيز ميبايد اضافه كرد كه
هنوز نحوه و چه گونگي رسيدن كتابهاي مورخان يوناني و رومي (مربوط به ايرن) به زمان
ما مشخص نيست، اصل و منشا نسخ خطي آثار آنان و چه گونگي تصحيح و ترجمه آنها براي ما
علوم نميباشد، هنوز هم يك ترجمه واحد و يكدست و مطمئن از هيچ كدام آنها وجود
نداشته و غالب ترجمههاي اين آثار به زبان هاي مختلف با يكديگر تفاوت دارند و اساسا
بررسي هويت اصلي اين متون و تغييرات احتمالي آنها طي قرون متمادي همچنان با
بيتوجهي محققان روبروست. در چنين حالتي مورخان تكرارينويس از قبيل دكتر شعباني به
جاي تحقيق برروي اين مسائل مهم و تعيينکننده، كوشش قلمي خود را صرف آميزش دادههاي
هرودوت و پيرنيا و لمب با موهومات ذهننژاد محور و سلطنت محور خويش ميكنند!
«مؤلفان يوناني و به تبع آنان، رومي،
ترجيح دادهاند كه تاريخ دودمان هخامنشي را در ارتباط با سلسله ماد كه با آنان هم
ريشه و هم نژاد است، بنويسند و از افسانههاي رايج در ميان اقوام مختلف ايراني
درباره شيوه روي كارآمدن كوروش بزرگ و بسط و توسعه تشكيلات و سرزمينهاي متصرفي وي
سخن بگويند».
(شعباني،13)
چنين مولفي به اين سوال نميپردازد كه
چرا «مولفان يوناني و به تبع آنان، رومي ترجيح دادهاند كه تاريخ دودمان هخامنشي را
در ارتباط با سلسله ماد... بنويسند»؟
از آن گذشته تبعيت شعباني از آريا
محوري- همچنان كه ديديم- مادها را با هخامنشيان «هم ريشه و هم نژاد» ميداند و
مطابق تخيل و باور ذهني خود معتقد است كه مورخان يوناني و ظاهرا رومي «از
افسانههاي رايج در ميان اقوام مختلف ايراني» در نگارش وقايع زمان كوروش بهره بردند
اما ذكر نميكند كه مستند اين افسانههاي رايج در ميان اقوام مختلف ايراني كجاست،
چه همانطور كه ميدانيم شاهنامه فردوسي به عنوان منبع و مرجع اصلي افسانههاي
مربوط به ايران باستان (و نه افسانههاي مربوط به اقوام مختلف ايراني) ذكري از نام
و حيات كوروش ندارد. در نتيجه باور به اين موهامات است كه شعباني در دنباله سخن خود
ننتيجه ميگيرد:
«اين امر البته از حقيقت معقولي نيز
حکايت ميكند كه هر دو قوم به هم پيوسته آريايي از گذشتههاي دور تا دست كم هزاره
دوم پيش از ميلاد كه در سرزمينهاي خاص خويش سكني گزيدهاند و مشخصات قبيلهاي و
حكومتي بالنسبه ويژهاي يافتهاند، شرايط زيستي و اجتماعي و اخلاقي يكسان و مشتركي
را تجربه كردهاند».
(شعباني،14)
شعباني چرايي تلاش هرودت- يا به قول
خود او مورخان يوناني!- در معرفي كردن دستگاه قدرت ماد به عنوان خاستگاه قدرت كوروش
را نيز مورد تامل و بازبيني قرار نميدهد و با پيروي محض از گفتههاي هرودوت و موثق
دانستن حتمي آنها به اين نتيجه ميرسد كه:
«اين كه مورخان يوناني، به نحوي از
جابهجايي قدرت و دست به دست گشتن حكومت از مادها به پارسيان سخن ميگويند كه گويي
اينان يكباره از هيچچيز به همه چيز رسيدهاند و بلافاصله تشكيلاتي چنان منسجم،
نيرومند و استوار را به وجود آوردهاند، بيشك كنايه از نزديكي مسلم قومي و نژادي و
آدابي و خلقي هر دو طايفه آريايي دارد...».
(شعباني، 14)
دليل اصلي عدم تامل در نوشتههاي
هرودوت از سوي شعباني و مورخان همفكر او مشخص است، زيرا هر نوع تامل عقلي و اسنادي
در افسانههاي هرودوت به تشكيك در آنها ميانجامد و در صورتي كه محقق از تاريخ
هرودوت روي برگرداند، ناچار است به كتابهاي تاريخي تورات و همعصر با دوره
هخامنشيان استناد كند و آنگاه نه تنها بايد تاريخ دوره هخامنشيان و كاركرد تاريخي
كوروش براي مردم ايران و بينالنهرين را از زاوايهاي ديگر ببيند كه به مراتب
مستندتر از قصههاي هرودوت است، بلكه ناگزير است تا تمام باورها و ذهنيات مقدس خود
را نيز به دور بريزد!(6) و همين امر دليل اصلي چسبيدن شعباني و همفكران او به
قصههاي كهنه و ساختگي رايج و پرهيز جدي از تامل در دادههاي باستانشناختي و
دادههاي تاريخي كتاب مقدس است.
در دنباله آن مباحث شعباني تلاش ميكند
تا كوروش و هخامنشيان مهاجر و مهاجم به ايران و بينالنهرين را به تمدنهاي بومي و
كهن فلات ايران پيوند دهد و در اين راستا برخي از اين تمدنها مانند «تمدن سيلك
كاشان، شهداد كرمان، شهر سوخته سيستان، چشمه علي دامغان، ايلام كهن و ماننايي» را
بازهم بدون هيچ سند و مدرك تاريخي، يا «مهاجر» و يا «آريايي» ميخواند و براي اثبات
آريايي بودن تعدادي از آنها، برآثار مربوط به نيمه هزاره دوم قبل از ميلاد كه از
آنان برجاي مانده است، تاكيد ميكند تا دوره آنها با عصر مهاجرت فرضي اقوام آريايي
به ايران همزمان شود! و هدف شعباني از آن «صحنهسازي»ها اين است كه در نهايت
برناشناختگي كوروش سرپوش گذاشته و برتري فرض شخصيت كوروش را ناشي از قدمت تمدن قوم
و تبار او بداند!!:
«اين كه بسياري از پژوهشگران غربي،
سابقه تاريخي حضور عناصر مادي و پارسي را ... به اواخر هزاره دوم و یا اوایل هزاره
ی اول پيش از ميلاد رساندهاند تا يك اندازه، به واسطه قلت كاوشهاي باستانشناسي و
ضعف منابع مطمئني است كه در دست است.[؟!] زحمات باستانشناسان ايراني در خلال
سالهاي اخير نشان داده است كه مناطق وسيعي از ايران به وسيله سكنه آريايي آن[؟!]
متصرف شده و تا اينجا دستكم از 1500 پيش از ميلاد آثار دست ساختههاي پيش رفته و
فرهنگ زنده و مترقي آنان را به خود ديده است. در تپه ی اوزبكي هشتگرد ... همين حدود
قدمت مشهود است... غرض اين است كه امتيازات اخلاقي كوروش بزرگ پيش از هر چيز حكايت
از فرهنگ ريشهدار و ژرف و رشد يافتهاي دارد كه يقينا در ادوار پيش از زندگي اين
مرد نامدار شكل گرفته و با گذشته ايام صيقل پذيرفته، تا اينكه در وجود چنان انسان
بلند پايهاي كه فخر همه آفاق و روزگاران است، تجسم كامل پيدا كرده است.»
(شعباني، 17)
ج-فصل دوم كتاب: خاندان
هخامنشي و آغاز زندگي كوروش
در مطالب ابتداي فصل دوم كتاب نيز
شعباني تلاش دارد تا در غياب اسناد و مدارك، براساس ذهنيات خود براي هخامنشيان قدمت
و ديرينگي دست و پا كند و در عين طفره رفتن از اذعان به نوظهور بودن قدرت هخامنشيان
در منطقه خاورميانه، از بررسي دلايل اين نوظهور بودن هم عميقا پرهيز نمايد تا
باورهاي شوونيستياش كه باعث شده بينديشد «كوروش از دودمان پاسارگادهاي شهرنشين
بوده و در زمره نجيبترين و برجستهترين اقوام پارسي به شمار ميرفته است»(7)، دچار
خدشه نگردد:
«تعلقي كه شاهان هخامنشي به محيط و
مسكن مالوف خويش نشان ميدادند و در همان معدود كتيبهها و آثاري كه به طور مستقيم
از آنان باقي مانده آشكار است[؟!]، كنايه از شناختي ديرپا و سازگار با كل منطقه
وسيع پارس كهن دارد و از احساسات دروني شده قرنهاي طولاني اقامت آنان سخن ميگويد.
در همان حال پيوستگيهاي تثبيت شده[؟!] و هويت يافته ی تاريخي آنها با ديگر اقوام
ايراني جا گرفته در سرتاسر فلات ايران هم ماخوذ از پشتوانههاي زباني، فرهنگي،
عقيدتي، اخلاقي و قومي مردمي است كه اگر نه پيشتر دستكم در خلال نزديك به دو سده
و نيم فرمانروايي بيچون و چراي سلسله مزبور، يك جهتي و همداستاني و وحدت آريايي
خود را كسب كرده بودند[!]».
(شعباني، 24)
از كشفيات محيرالعقول اين قبيل مورخان
سفره «هخامنشيان ستايي» يكي هم اين است كه ميتوانند به صورتي آشكار، تعلق شاهان
هخامنشي به مسكن خود و شناخت ديرپاي آنان با منطقه پارس را (كه طبق كتيبه داريوش در
بيستون تنها از زمان حضور هخامنشيان صاحب اين نام ميشود!)، از طريق همان معدود
كتيبهها و آثار شاهان هخامنشي دريابند! ظاهرا شعباني نميداند كه ساخت يك بناي
سنگي وسيع در منطقهاي با آب و هواي متغيير كه نميتوان دماي درون آن را كنترل كرد
و درست به همين دليل ساخت چنين بنايي براي اولين و آخرين بار در تاريخ ايران تنها
از سوي شاهان هخامنشي صورت گرفته است، خود ميتواند دليل اصلي بيگانگي شاهان
هخامنشي با آن به اصطلاح مسكن مالوف آنان باشند! وجود جملات غلط و پوچ از نظر محتوا
در ميان كتيبههاي تخت جمشيد نيز كه تنها به كار تمسخر اين شاهان ميآيد، ميتواند
از يك سو، تعابير «شناخت ديرپا» ی هخامنشيان از منطقه پارس و «احساسات دروني شده
قرنهاي طولاني اقامت آنان» را به طنز مطلق شبيه سازد و از سوي ديگر تعبير
«پيوستگيهاي تثبيت شده آنها با ديگر اقوام ايران» را در شمار مستندات بيخبري و
«تاريخ بافي» گوينده آن درآورد، چرا كه كاتبان اين اقوام ايراني در تخت جمشيد، با
نگارش جملات بيسر و ته عملا و عمدا به تمسخر حاكمان نظامي نوظهور خود دست
يازيدهاند!(8)
همچنين شعباني اين نتيجه را به دست
ميدهد كه حاكميت بيچون و چراي هخامنشيان براقوام ساكن در ايران طي نزديك به دو
سده و نيم باعث شده است تا تمام اقوام ايراني و حتي مثلا ايلاميان غيرآريايي نيز به
يك وحدت آريايي برسند! و اگر منظور مولف از «فرمانروايي بيچون و چرا»ي هخامنشيان،
پذيرش حاكميت مطلق و بدون اعتراض آنان از سوي ساكنان ايران باشد، در آن صورت فقط
شرح مفصل شورشهاي مردم ايران و بينالنهرين عليه سلطه هخامنشيان در ابتداي عمر اين
سلسله كه از سوي داريوش در كتيبه بيستون ثبت و ضبط شده است، اين نوع دريافت و
نتيجهگيري را برباد ميدهد!
شعباني سپس مينويسد:
«به عبارت ديگر، كوروش بزرگ و سلسلهاي
كه او جهاني شدنش را بنياد نهاد حافظ منافع همه ايرانيان مستقر در نجد پهناور ايران
و مبشر و مبين مجموعه آداب و اصول انساني بينظيري بود كه به مرور ايام در وجود
فردفرد ايرانيان نهان و نهادينه شده بود و تنها در انتظار ناجي نيرومند و مظهر كامل
عياري مينمود كه اراده و عزم ملي ايرانيان[؟!] را براي قبول مسئوليت جهانداري و
ارائه تصويري كامل از خصوصيات ايراني نشان دهد».
(شعباني، 24)
اما تنها چند سطر بعد و بيتوجه به اين
فرمايش موكد شده، به هنگام صحبت از زمان جا به جايي قدرت مادها با نواده ی آژيدهاك
يعني كوروش مينويسد:
«يك نكته محرز است كه كوروش پيش از دست
زدن به چنان اقدام بزرگي [نبرد با آژيدهاك آخرين پادشاه ماد] كه با سه جنگ و
خونريزي عمده همراه بود...».
(شعباني، 24)
كه در اين حالت فقط ميبايد از مولف
پرسيد انتظار ناجي نيرومند از سوي فرد فرد ايرانيان چه احتياجي به جنگ و خونريزي
دارد؟!
پايان اين فصل نيز به يكي ديگر از
كشفيات و نتايج تخيلي مولف اختصاص دارد كه طي آن شعباني چنين ميگويد:
«البته نظير اين تحولات [انتقال طبيعي
و منطقي قدرت مادها به پارسها]در حوزههاي مدني ديگري نيز كه متعاقبا تحت تسلط
پارسيها درميآمدند صورت گرفت، چنان كه بابل، سارد، مصر و غيره نيز حكومت جهاني
ايرانيان را به رغبت پذيرا شدند و با حضور مستمر و مثبت خود در بناي امپراتوري، آن
را، پل ارتباطي و مياني تمدنهاي شرق و غرب عالم كردند».
(شعباني،26)
و به اين ترتيب شعباني براي ما مشخص
مينمايد كه مردم سرزمينهاي ليدي، بابل، مصر و غيره با كمال ميل و به اشتياق
خواهان تسلط هخامنشيان يا به زعم شعباني ايرانيان بودند و چه بسا اساسا كوروش و بعد
از او داريوش و كمبوجيه و ساير شاهان هخامنشي تا پايان عمر اين سلسله هيچ جنگي براي
فتح و يا سركوب شورش مردم اين سرزمينها انجام ندادند! و اگر مختصر جنگي هم صورت
گرفت، به خاطر وجود شاهان بدجنس و بيكفايتي! نظير نبونيد امپراتور بابل و حاكمان
نفعطلب و خودخواهي! مانند كرزوس پادشاه سارد بود كه نميخواستند به خواست ملتهاي
خود گردن نهند و سيادت كوروش نيكخواه و ناجي مورد انتظار همه را بپذيرند!!! به
راستي كه چنين مكاتب تاريخنگاريهاي شوونيستي و سلطنت محور- كه خواننده را به ياد
تبليغات چاپلوسانه و مسخره زمان محمدرضا شاه پهلوي (شاهنشاه آريامهر!) مياندازد-
محصولاتي مهوعتر از قماش نوشتههاي فوق نميتواند به بار بياورد!
د- فصل سوم كتاب: پادشاهي
كوروش و فتوحات او
دكتر شعباني طي اين فصل، عمدتا براساس
ترتيب ذكر شده توسط هرودوت كه با ترتيب تورات و شواهد استنتاجي ديگر در تضاد كامل
قرار دارد(9)، به تكرار ماجراي لشكركشيها و فتوحات كوروش ميپردازد و ضمن آن تمام
سعي و تلاش خود را در جهت توجيه تجاوزطلبي تمامنشدني هخامنشيان و تفسير ديگرگونه
نظام ميلتاريزمي محض زمان آنها به كار ميگيرد. نمونهاي از تحليلهاي وي را ذيل
عنوان «تسخيرليدي» در ابتداي فصل چنين ميخوانيم:
«جملگي [كشورهاي همسايه ايران] پي
بردند كه دولت جوان هخامنشي با سرعت عمل و تواني كه از خود نشان داده، به صورتي
ناگزير در صدد بسط متصرفات خويش است. بر همگان روشن بود كه جنگ يك علامت استثنايي
از شيوههاي كارايي دولتهاست، حتي اگر اين كارايي را از نظر دامنه بسيج نيروهاي
مولده انساني، مادي، نظامي و ... كه ضرورت آنها را تحميل كند، قضاوت كنيم. حكومت و
تشكيلاتي كه دست به اين كار ميزند، بايد در مرتبه بالايي از استحكام و سازمان هاي
داخلي و انسجام ملي و قوت اراده رهبران خود باشد.»
(شعباني، 27)
اين تعابير و تفاسير براي اين است كه
هخامنشيان برخلاف گفتههي تورات، به عنوان «بازوي نظامي محض» يهوديان براي رهايي از
بابل و دوباره به دست آوردن اعتبار حياتي و ديني خود در اورشليم و يهودا معرفي
نكردند و درست خلاف آن، طبق تاريخنويسي هرودوت مسير ديگري را با از ميان برداشتن
تدريجي قدرتهاي زمان خود براي كسب قدرت در تمامي منطقه پشت سر بگذارند. البته
شعباني در يك جا شايد به صورت ناخودآگاه به حقيقتي اذعان مينمايد:
«... و آن هنگام كه رقيب آريايي او
[=كرزوس]، كوروش، برچنان قلمرو پهناوري تسلط مييافت و تمايلات جاهطلبانه اقوام
تازه به دوران رسيده پارسي را به مرحله عمل نزديك ميكرد، طبعا كرزوس حق داشت كه
دچار ترس و نگراني شود».
(شعباني، 28)
و در اواسط فصل بازهم باورهاي ستايش
گونهاي را بيتوجه به تحليلي كه در ابتداي محبت آورده بود، بيان ميكند:
«اين كه كوروش ناگزير از توسعه متصرفات
ارضي خود و اجراي حكم تاريخ براي نشان دادن اراده مصلحتجوي و خيرانديش ملتي سلحشور
و نيكخواه و تمدنآفرين بود، مسئلهاي بديهي مينمود.»
(شعباني، 30)
آشكار است كه «بديهي نمودن»
لشكركشيهاي كوروش به عنوان «اجراي حكم تاريخ براي نشان دادن اراده مصلحتجوي و
خيرانديش» هخامنشيان كه شعباني آنان را «ملت نيكخواه و تمدن آفرين» ميخواند، تنها
در ذهن مورخ باستانپرستي نظير شعباني ميسر است، اما اي كاش در شرايطي كه كشفيات
باستانشناسي در سراسر بينالنهرين و ايران از خاموشي چراغ مدنيتهاي اين مناطق بعد
از ظهور هخامنشيان و به ويژه قتلعامهاي زمان داريوش خبر ميدهند، شعبانيها
ميتوانستند آثار يا كشفيات باستانشناسياي را به ما نشان دهند كه بيانگر
«تمدنسازي و نيكخواهي» هخامنشيان باشد! چرا كه حتي خود شعباني هم ميگويد
هخامنشيان امكانات مالي و تجاري و كشاورزي سرزمين فراغه و ليدي و بابل و دولت
شهرهاي يونان را نداشتند و «بدين ملاحظه، مشاركت در دارايي و مكنت همسايگان
ثروتمند، از اولويت ويژهاي برخوردار بود.»
(شعباني، 30)
و البته از نظر شعباني اين «مشاركت در
ثروت همسايگان» از سوي «هخامنشيان تازه به دوران رسيده» و مهاجم، همان «اراده
مصلحتجو و نيكخواه و تمدنآفرين و كارايي آنان» و سربلندي براي بوميان ايران و
همسايگان آن به شمار ميرود كه اين سعادت را پيدا كردند تا «هخامنشيان و پارسيان»
را در ثروتهاي خود شريك كرده و «حكومت جهاني آنها را با رغبت پذيرا شوند»!!!
براساس چنين نگرشي است كه شعباني در
نقد موضع يونانيان نسبت به تجاوزطلبي بيحد هخامنشيان معتقد است كه آنان «در ماجراي
لشكركشي پادشاه ايران به ليدي نيز نظري خشماگين دارند و اساسا جز در مواردي معدود،
جانب حق [؟!] را در بيان مطلب نگاه نميدارند.»
(شعباني، 31)
به اين ترتيب ميبينيم شعباني آن چنان
هخامنشيان را در لشكركشي به سرزمينهاي ديگر محق ميداند كه معتقد ميشود چون
يونانيان اين تجاوزات را موجه نميدانند و تاييد نميكنند، پس «جانب حق» را در بيان
مطالب نگاه نميدارند! و در جاي ديگر آنان را به دليل عدم پذيرش سلطه فراگير
هخامنشيان سركش ميخواند:
«برخي از يونانيان سركش هم، كه
نميخواستند به مقررات جديد گردن بگذارند، مانند اهالي شهرهاي فوسه و تئوس به نقاط
ديگر مهاجرت كردند و هيچكس مانع جابهجايي آنان نشد».
(شعباني، 38)
و در لفافه عدم جلوگيري از مهاجرت يا
فرار يونانيان به اصطلاح سركش را از امتيازات هخامنشيان برميشمارد!
ولي در دنباله مطلب، شعباني كه گويا
فراموش كرده است درباره نحوه پذيرش مشتاقانه حاكميت هخامنشيان از سوي سرزمينهاي
ديگر چه فرمايشاتي را افاضه كرده بود، به نقل از «بريان» تحليلي كاملا متضاد را
عرضه مينمايد:
«برخلاف احساسي كه از روايتهاي هرودوت
دست ميدهد، كشورگشاييهاي ارتش ايران، چه آن مقدار كه به وسيله خود كوروش انجام
پذيرفت، و چه آن بخش كه به وسيله مازار و هار پاك مادي از سرداران ايران، تحقيق
يافت، به سرعت و به آساني به دست نيامدند؛ و فرماندهان نامي سپاه اعزامي، دست كم دو
تا چهار سال براي استقرار تسلط خود بر آسياي خود صرف وقت كردند».
(شعباني، 40)
مهمترين قسمت فصل سوم كتاب «كوروش
كبير» مبحث تسخير بابل است زيرا در مباحث اين فصل اوج تبعيت بيچون و چراي مورخان
كوروشپرست ايران در پذيرش و روخواني محض اسناد صادر يافته از سوي حاكمان را
ميتوان شاهد بود. چنان كه ميدانيم استوانه گلي كوروش و گل نبشته نبونيد در بابل
از جمله اسناد مهم بررسي چهگونگي ماجراي سقوط بابل به دست كوروش هخامنشي به شمار
ميروند اما تا اين زمان محققان باستانستاي ما و استادان ايرانشناس غربي آنها، در
برخورد با اين اسناد به طرز توجيه ناپذيري عقلانيت و خرد خود را تعطيل نمودند و هر
آن چه را كه يك حاكم «پيروز» در آن نويسانده است و هر آن چه را كه يك پادشاه شكست
خورده، در زير سايه «شمشير» حاكم پيروز ناگزير به نوشتن آن شده است، بندهوار
رونويسي كرده و آنها را حقيقت محض پنداشتند! و براساس تلقينات شرقشناسان مغرض، آن
بيانات تبليغاتي را سند «اعلاميه جهاني حقوق بشر» و دليل قطعي بر سقوط صلحآميز
بابل و بيكفايت و زشتكار بودن مطلق نبونيد (آخرين امپراتور بابل) و استقبال
«مردوك» (خداي بزرگ بابل) و مردم بابل از كوروش معرفي كردند! طبق اين الواح گلي
شعباني نتيجه ميگيرد:
«بابليان كه از بيتوجهي نبونيد پادشاه
خود بر دين مردوك، آقاي بزرگ، به تنگ آمده بودند و اعتناي او را برخداي سين (ماه)
كه در حران مورد ستايش بود، نميپسنديدند به هدايت كاهنان، به ميل و رغبت
دروازههاي بابل را برروي كوروش گشودند و شاهنشاه بدون جنگ و خونريزي وارد شهر شد و
به عنوان برگزيده عظيمالشان مردوك، خداي بزرگ بابل، آن شهر را از فنا و نابودي
نجات داد. مردم شهر نبودنيد خرابكار و لاابلالي را به كوروش تسليم كردند و همگان،
همه ساكنان سرزمين سومر و اكد، بلندپايگان و حاكمان جامعه، در برابر پادشاهي او سر
تسليم فرود آوردند، كوروش در بخش دوم استوانه ... در دو جا تكرار ميكند كه او و
ارتش ايران به صورتي مسالمتآميز و دوستانه وارد بابل شدهاند».
(شعباني، 26)
شعباني سپس با تكرار دادههاي اين
مدارك از روي كتاب «كوروش بزرگ» ژرا اسراييل و بدون انجام هيچگونه بررسي انتقادي
بر روي آنها به نتيجهاي ميرسد كه حاصل رونويسي مطلق از روي «اسناد سلطنتي» و
پذيرش بيچون و چراي تبليغات رسمي است و از نظر خرد تعطيل شده او، عين واقعه رخ
داده در تاريخ ميباشد:
«بدينگونه كوروش همان كسي است كه مردم
بابل به او روي آوردهاند و از درگاه خداي بزرگ سومر و اكد كه مردوك است، تقاضا
كردهاند كه بر بابليان رحمت آورد و شاهزاده شهرانشان (انزان) را به نام بخواند و
از او بخواهد تا همانگونه كه بر سرزمين ماد پيروز شده بود، بر بابل نيز استيلا
يابد».
(شعباني، 49)
چنين تعابيري درست به مانند اين
ميماند كه مورخي بخواهد چرايي و چه گونگي سقوط بغداد در نتيجه يورش نظامي ايالات
متحده آمريكا به عراق در سال 2003 ميلادي را، صرفا از روي بيانه صادر شده از سوي
جورج بوش و حكومت آمريكا بعد از فتح عراق بنويسد. آنگاه نتيجه اين نوع تاريخنويسي
و تحليل قضايا- البته به قلم يك مورخ درباري!- طبعا به اين شكل درخواهد آمد كه:
«مردم عراق براي رسيدن به دمكراسي و
آزادی و رهايي از مشكلات ناشي از زشت كارهاي صدام حسين دست به دعا برداشتند و
ازخداي بزرگ خود آمدن جورج بوش كبير! را تقاضا كردند و سپس دروازههاي كشورشان را
به روي ارتش تا دندان مسلح بوش گشودند و بدين سان شهر بغداد يا همان بابل قديم با
صلح و صفا! به دست آمريكا افتاد و از آن پس امنيت و آرامش و صلح و دوستي و رفاه و
پيشرفت كه آرزوي مردم بود، در عراق حكمفرما شد! و مردم همه روزه به شكرگزاري از بوش
و سربازان او پرداخته! و عكس جورج بوش را بر در و ديوار سراسر شهر خود آويختند!»
چنين تعابير و تفاسيري در شرايط كنوني
كه سه سال از حمله ايالات متحده به عراق ميگذرد و جهانيان شاهد مقاومت پايان
ناپذير مردم عراق در برابر آمريكاييان و وقوع شنيعترين اقدامات ضد انساني به دست
سربازان آمريكايي نسبت به مردم عراق هستند و ناامني و هرج و مرج مطلق و سقوط كامل
اوضاع اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی عراق را به عيان ميبينند، شايد بيش از اندازه مضحك
و احمقانه به نظر برسد اما به واقع هم اگر مورخي درباري مطابق بيانههاي جورج بوش
ماجراي سقوط بغداد و عراق را به نگارش آورد، بيشك به نتيجهاي جز آن چه كه در
جملات فوق تصوير شد، نخواهد رسيد! براي اثبات اين قضيه كافي است تا نام كوروش را از
روی نوشتههاي استوانه گلي او در بابل برداشته و در جاي آن نام جورج بوش را
بگذاريم! تا به وضوح ببينيم كه روخواني صرف اسناد رسمي تا چه اندازه ميتواند مضحك
و كودكانه باشد، ضمن آن كه به صورت واقع نيز تاريخ تكرار شده است و بابل يا بغداد
امروزي يك بار ديگر و باز هم بنا به خواست يهود بيرحمانه ويران شد، تنها با اين
تفاوت كه اين بار ميليتاريزم ايالات متحده نقش بازوي نظامي يهود را در جاي
هخامنشيان ايفا نموده است!
اما قسمت جالبتر و قابل تاملتر
نوشتههاي دكتر شعباني و تقريبا بخش عمده تاريخ ايران باستان پژوهان، چه داخلي و چه
خارجي، در اين باره آن جايي ديده ميشود كه آنان مطالب تورات، كتاب مقدس يهوديان
درباره نحوه سقوط بابل را به عنوان يكي ازماخذ بررسي اين واقعه مورد توجه قرار
ميدهند و طي آن به دلايلي كه بخشي از آن تاكنون ذكر شده و بخشي ديگر از آن را
خواهيم ديد، نه تنها اين ماخذ تاريخي مهم را در انتهاي منابع اصلي موضوع معرفي
ميكنند، بلكه به همان ترتيب چشم بر اهميت اين مرجع اساسي ميبندند و مطالب تاريخي
آن را نيز به طور گزينشي و با تفسيري خاص مورد عنايت و بررسي قرار ميدهند، زيرا
بيترديد مبنا قرار دادن مطالب تاريخي تورات به عنوان اصليترين منبع تاريخ
هخامنشيان و شناخت چگونگي و چرايي ظهور سريع آنان در منطقه شرق ميانه منجر به
دریافت های بنیانی و دیگر گونه ای از ماهیت قوم هخامنشی و نحوه به قدرت رسیدن آنها
می شود،دريافتهايي كه از يك سو با قرائتهاي تلقين و رايج شده از سوي ايران
شناسان غربي درباره هخامنشيان، تقريبا در تضاد كامل قرار ميگيرد و از سوي ديگر با
واقعيت رخ دادههاي تاريخ منطقه در اثر هجوم هخامنشيان، آن طور كه آثار و شواهد
باستان شناختي و دادههاي تورات آن را تصريح ميكنند و همانا برچيده شدن سراسري
تمدنهاي كهن ايران و میان رودان به دست هخامنشيان است، همخواني و مطابقت كامل
مييابد!
بنابراين، اين مسئله ميتواند توضيح
دهد كه چرا تاكنون محققان حوزه ايران شناسي غربي و دنباله روهاي داخلي آنان قصهها
و افسانههاي هر دودت و ذيل نويسان او را مبنا و سرچشمه اصلي و نخستين نگارش تاريخ
هخامنشيان و كوروش قرار دادند و چرا تاكنون «بافتههاي» بيسند تاريخ هرودوت را به
عنوان مهمترين و اصليترين منبع تاريخ امپراتوري ماد- كه در حقيقت از سوي هرودوت و
در جهت تدارك خاستگاهي براي قدرت گيري سريع هخامنشيان ساخته و پرداخته شده است-
معرفي كردند آن هم در شرايطي كه پس از گذشت دهها سال از آغاز فعاليتهاي باستان
شناسي در ايران هنوز حفاريهاي مناطق غرب و شمال غرب ايران نتوانسته است حتي يك
كاسه سفالي ساده را كه انتساب آن به مادها قطعي باشد، به دست دهد و يا اثري ولو
ناچيز را از آن امپراتوري عريض و طويل كشف نمايد!
بررسي هاي محقق ارجمند،ناصر پورپيرار
در بازنگري تاريخ و ماهيت قوم هخامنشي بر مبناي اطلاعات تاريخي تورات، آشكارا نشان
داده است كه تورات تنها منبعي است كه هخامنشيان را پيش از حضورشان در منطقه
ميشناسد و افزون بر آن، تورات هخامنشيان را به عنوان بازوي نظامي خود براي نابودي
قطعي بابل و آزادي ثروت و اسيران يهود از اسارت بابليان ميشناساند و طي پيامهايي
كه برخي پيشگوييهاي مدبرانه هستند و برخي دلالت بر تلاشهاي يهوديان و نقشههاي
آنان براي نابودي بابل دارند ( و از همين روي از حالت پيش گويي صرف خارج ميشوند) و
برخي هم اقدامات عملي يهود را در چاره جويي براي پايان اسارت در بابل و نابودي اين
شهر شرح ميدهند(10) براي محقق تيزبين امروزي چهره حقيقي ديگري از ماهيت قوم
هخامنشي نام و ماجراي قدرت يابي آنان و سقوط بابل را ترسيم ميكند. اما شعباني در
صحبت از سقوط بابل بر مبناي اطلاعات تورات- همان طور كه اشارت رفت- به دلايل فوق
الذكر تلاش دارد تا براي خدشه دار نشدن باورها و تصوراتاش درباره هخامنشيان و
كوروش مقدس، دادههاي تاريخي اتفاق افتاده تورات را تنها در حد پيش گويي ها
وآروزهاي طبيعي و معمولي قومي اسير جلوه دهد كه احيانا برحسب لطف يهود و همراهي
مردوك صورت تحقق يافتند و به همين دليل طي بررسي گفتههاي تورات، بيوقفه از آزادي
خواهي و نيك رفتاري و خداپرستي كوروش سخن ميراند و جا به جا تاكيد ميكند كه سخنان
تورات چيزي بيش از پيشگوييهاي صرف انبياء يهود نيستند كهآن هم «گاه دويست و سيصد
سال بعد از وقوع حوادث نگارش يافتند»(11):
«مردمي همانند يهوديان، كه بيشك در
زمره دانايان روزگار خود بودند، اصرار داشتند كه رفتار و كردار و گفتار فاتح نامدار
ايراني را صورتي جهاني دهند و در حقيقت، امر واقعي را كه اتفاق افتاده بود، در صورت
پيشگوييهاي پيامبرانه خود اعلام كنند.»
(شعباني، 54)
بدين سان سخنان تورات درباره نقش يهود
در احضار قوم هخامنشي و استفاده از توان نظامي آنان براي برچيدن بابل و قدرتهاي
همسايه آن در جهت جلوگيري از سر برآوردن آتي آنها و ممانعت از به خطر افتادن مجدد
امنيت و ثروت يهود، از سوي شعباني به «اصرار يهوديان براي تغيير امر واقعي اتفاق
افتاده به صورت پيشگوييهاي پيامبرانه» تبديل مي شود و او دليل اين «اصرار» را در
اين نكته ميداند كه يهوديان «بيشك در زمرهي دانايان روزگار خود بودند»!
اما تبديل شدن نحوه بيان واقعيت رخ
دادهاي تاريخي در تورات به صورت پيشگويي دلايل اساس ديگري دارد؛ در حقیقت ویژگی
دینی-الاهی گفته های تورات باعث شده است تا تمام حوادث تاریخی ذکر شده در این کتاب
به صورت پيشگوييهاي كه از قبل توسط خداوند و به وسيله انبياء يهود بيان شدهاند،
در آيد و بديهي ست كه هدف از اين نحوه بيان ديني به هنگام نگارش اسفار تورات در
ادوار بعد جز اين نيست كه به معتقدان اين آيين گفته شود هر آن چه در روي زمين اتفاق
ميافتد بنا به درخواست و اراده خداوند قادر مطلق است و هدف خداوند هم از به وجود
آوردن اين رخ دادها تنبيه، امتحان و نجات قوم برگزيده خود يعني يهوديان ميباشد.
اين موضوع حتي به وضوح درذكر ماجراي اسارت قوم بني اسراييل به دست بخت النصر در
بابل هم ديده ميشود، آن چنان كه طبق تورات، ارمياي نبي قبل از حمله بخت النصر به
سرزمين يهوديان، داستان اسارت هفتاد ساله يهود و ويراني اورشليم و يهودا را ازسوي
خداوند پيشگويي ميكند و آن را بلاي الاهي در تنبيه قوم گناه كار بني اسراييل بر
ميشمارد و افزون بر آن حوادثي نظير خشكسالي، قحطي و وبا را نيز به عنوان عذاب
الاهي براي گناهان اسباط يهود پيشگويي مينمايد(12).
به اين ترتيب مشخص است كه ذكر ماجراي
سقوط بابل به دست كوروش صرفا يك پيشگويي بيان شده از سوي انبياء يهود نيست كه بعدها
صورت تحقق يافته است، بل حادثهاي است كه طبق گفتههاي تورات بنا به خواست يهوديان
و با كوشش و برنامهريزيهاي آنان حادث شده است اما بر حسب بيان الاهي اين كتاب،
صورت پيشگويي به خود گرفته و رخ دادن آن به خواست خداوند نسبت داده شده است،
خداوندي كه قادر مطلق است و از قبل نجات قوم برگزيده ی خويش را به وسيله انبياء خود
بيان نموده بود، همچنان كه پيش از سقوط بابل و پايان اسارت و بدبختي يهوديان، سقوط
اورشليم و يهودا و آغاز اسارت يهود به دست بخت النصر پادشاه بابل را پيشگويي كرده
بود!
اما نكته جلب در اين جاست كه در غالب
پيشگوييهاي كه در مورد سقوط سرزمينهاي يهودا و اورشليم در تورات بيان ميشوند،
سرزمينهاي «شمال» به عنوان كانون هجوم دشمنان و حتي بابليان! (يا كانون ارسال بلاي
آسماني) معرفي ميشود(13) و اين امر اين نكته را ميرساند كه قاعدتا سرزمينهاي
شمالي سمبل و زيستگاه اقوام بربر و وحشي و مهاجم شناخته ميشدند و به همين دلیل
تورات در پيشگوييهاي خود درباره سقوط بابل، مهاجمان يا هخامنشيان آتي را ، غالبا
قومي از «شمال» معرفي ميكند!(14) اين ويژگي تا به حدي است كه در مقدمه كتاب
«حبقوق» در تورات نيز «بابليها» كه در شرق سرزمينهاي يهود ميزيستند به عنوان
«دشمن شمالي» يهوديان ذكر ميشوند!(15)
افزون بر آن تاكيد بر سرزمينهاي
شمالي به عنوان محل زندگي اقوام سرسخت و مقاوم تا بهآن جا نيز ميرسد كه تورات از
آهن محكم و غير قابل شكستن اين مناطق هم در جايي كه ميگويد: «كسي نميتواند
ميلهها آهني را بشكند، به خصوص آهن سرزمينهاي شمالي را كه با مفرغ مخلوط شده
باشد» ياد كرده است و مفسر تورات در پاورقي صفحه توضيح ميدهد: « منظور [از
سرزمينهاي شمالي] سرزمينهاي مجاور درياي سياه ميباشد كه آهن آن از كيفيت مرغوبي
برخودار بود.»(16)
از اين موضوع كه بگذريم در ادامه مطلب
شعباني به اين مسئله اشاره ميكند كه «يهوديان در همين ايام، كوروش را مسيح
خداوند و نجات دهنده ی خود اعلام كردند» ولي به جاي اين كه در برابر چنين رويكرد
قابل تاملي درصدد ريشه يابي علت اين نحوه برخورد انحصاري و خاص تورات با كوروش
برآيد، با يك ولنگاري باور نكردني آن را تنها « نكتهاي جالب» ميخواند:
«نکته جالب اين است كه در همين ايام،
يهوديان،كوروش رامسيح خداوند و نجات دهنده ی خود اعلام كردند، امتياز منحصر به فردي
كه تاكنون اين قوم سختگير و پر تلاش عالم، به هيچ كس ديگري اعطا نكرده است.»
(شعباني، 54)
به راستي هم تا اين زمان هيچ يك از
مورخان هم سلك دكتر شعباني اين سوال مهم و تعيين كننده رامطرح نكردهاند كه اساسا
چرا«قوم سختگير يهود» كه به تصريح تورات موجوديت هيچ غير يهودي را به چيزي در حساب
نميآورد و هيچ غير يهودي را در آيين و مسلك خود نميپذيرد، حاضر شده است تا چنان
مقام شامخي را در حد «مسيح خداوند» به كوروش ببخشد؟! آيا كوروش چه خدمت گران بهايي
به يهوه و قوم يهود نموده است كه اينان حاضر شدهاند او را به مقام پيامبري رسانده
و آن چنان وي را تقديس كنند و از آن مهمتر «يهوه» خداي يهود حاضر شده است تا با
كوروش به صورت مستقيم صحبت نمايد؟ اهميت طرح اين سوالات آنگاه فزوني مييابد كه
توجه كنيم «يهوه» خداي يهود در هيچ كجا جز با ستايش و احترام با كوروش سخن نميگويد
در حالي كه حضرت موسي، پيامبر خود را به دفعات مورد عتاب و توبيخ قرار ميدهد و در
نهايت هم او را از ديدار «ارض موعود» محروم كرده و پيش از ورود موسي به سرزمين
فلسطين، مرگ را به سراغ او ميفرستد!(17)
بنابراين معقول است بينديشيم آن كوروشي
كه مقاماش در تورات و نزد يهوه حتي از موسي، پيامبر خدا نيز بالاتر و عزيزتر است،
قاعدتا ميبايد خدمت بزرگ و بينظيري به قوم يهود كرده باشد و همين خدمت ويژه و
انحصاري او به يهوديان است كه باعث شده تا تورات كوروش را به عنوان ناجي و آورنده ی
آزادي و رهايي و رفاه و آسايش و نيك بختي (البته براي يهوديان) معرفي نمايد و بعد
از تورات، مورخان معاصر يهود نيز در لباس ايران شناس و شرق شناس،كوروش را به عنوان
نخستين «منادي حقوق بشر در جهان» و فردي با تسامح مذهبي و انسان دوست و تمدن آفرين
و كبير و... از گمنامي در آورده و او را در سراسر جهان و به ويژه در ذهن ايرانيان
معروف و مقدس سازند! (اين اواخر هم كه در برابر ديدگاههاي نوين طرح شده درباره
ماهيت قوم هخامنشي وكوروش، درصدد ساخت فيلم «كوروش كبير» برآمدهاند!)
اما دنباله بعدي مبحث «تسخير بابل» در
كتاب «كوروش كبير» ذيل عنوان «پيروزي نظامي» به ذكر جنگهاي ارتش كوروش با بابليان
اختصاص دارد و در آن شعباني برخلاف سخنان سابق خود، كه سقوط بابل را به صورت
صلحآميز و در نتيجه همراهي مردم اين شهر با كوروش و ضديت آنان با نبونيد زشت كار
ذكر كرده بود، ناگزير به جنگ طولاني بابليان با كوروش و شكست نظامي آنها اذعان كرده
است و همچنين در حالي كه پيش از اين نوشته بود «مردم شهر نبونيد خراب كار و لا
ابالي را به كوروش تسليم كردند»، مينويسد «نبونيد كه خود در اين معركه حاضر بود،
پس از استقامتي شايسته، ناگزير به فرار شد و غنايم بسياري به چنگ سپاهان فاتح
افتاده است.» (شعباني، 56)
در بقيه ی مباحث فصل سوم كتاب با
عنوان هاي «كاروان بازگشت» و «پادشاهي بابل» و «نگاه به غرب»، و همچنين
فصل چهارم كتاب با عنوان «خصال و صفات كوروش و
مميزات پادشاهي او» نيز مولف با
همان بيان شوونيستي و توجيهگر خود به تلفيق بدون تفكر و تعمق دادههاي رونويسي شده
از كتاب گزنفون و ستايشهاي تورات نسبت به كوروش، همراه با مجيز گوييهاي تمام
نشدني خود درباره به اصطلاح پادشاه ايران پرداخته است كه طي آنها نيز تناقضات و
جعليات فراواني- نظير موارد ذكر شده- به چشم ميخورند، ليكن با توجه به آن چه
تاكنون در نقد تحليلهاي مولف گفته شده از پرداختن به آنها در ميگذريم.
ر- فصل پنجم كتاب «داستان
ذوالقرنين:
تا پيش از تاليف كتاب «ذوالقرنين يا
كوروش كبير» از سوي مولانا ابوالكلام آزاد، نخستين وزير فرهنگ هند بعد از استقلال،
به دليل ناشناخته بودن كوروش هرگز هيچ مورخ يا محققي در طول تاريخ در تطبيق
ذوالقرنين مذكور در قرآن با شخصيتهاي مختلف تاريخي، كوروش هخامنشي را مثال نزده
است. نخستين كساني كه درصدد برآمدند ذوالقرنين قرآني را همان كوروش مكشوفه شرق
شناسان غربي معرفي كنند، سر سيد احمدخان، چهره سرشناس و مشهور وابسته به استعمار
انگلستان درهند، و بعد از او ابوالكلام آزاد بودند كه اين آخري با تاليف كتاب
«ذوالقرنين يا كوروش كبير» در حقيقت كار تكميل تهيه خوراك براي جريان باستان ستايي
در موضوع کوروش را به اتمام رساند. از آن زمان تاكنون، باستان گرايان ايراني، ذوق
زده مشغول تكرار بافتههاي ابوالكلام آزاد و نکوهش و تخريب شخصیت اسكندر شده و كتاب
«ذوالقرنين يا كوروش كبير» و مولف آن را به عنوان نخستين كاشف اين حقيقت تاريخي
براي ايرانيان تقدير ميكنند!(18)
اما همگي آنها به خوبي ميدانند كه
تمام مورخان و دانشمندان قرون گذشته، عمدتا اسكندر مقدوني را به عنوان ذوالقرنين
قرآني و سازنده سد در برابر اقوام يا جوج و ماجوج ميشناسانند و اساسا اسكندر
مقدوني نزد اين دانشمندان وجز در متون زردشتي و شعوبيه شخصيتي بسيار والا و حتي
مقدس است. اما شعباني همانطور كه انتظار ميرود، با رونويسي شاگرد گونه از كتاب
ابوالكلام آزاد، كوروش مقدس خود را با ذوالقرنين قرآن مطابقت ميدهد و در حالي كه
همچون ساير كوروش پرستان، در جاي جاي كتاباش نفرت خود را از اسكندر به نمايش
ميگذارد، در برابر ستايش علما و دانشمندان قرون گذشته نسبت به شخصيت اسكندر مقدوني
و شناسايي او به عنوان ذوالقرنين، جاعلانه و حقيرانه مينوسد:
«از آغاز ظهور دين مبين، مفسران بسياري
در اين زمينه سخن گفتهاند و چون در افسانههاي فارسي، از تاريخي نامعلوم، اسكندر
مقدوني از گجستك اباليش (معلون) بودن به در آمده[؟!]، و چهرهاي پرعزت و ايراني مآب
پيدا كرده است، برخي چون ابن سينا نيز بدون اين كه فرصتي براي تحقيق داشته
باشند[؟!] جهان گشاي مقدوني را ذوالقرنين تصور كردهاند. در حقيقت در ميان اصحاب
نظر، بوعلي (370-428) نخستين كسي است[؟!] كه به واسطه ی توجه به ارسطو و درك اين
بحث، كه معلم اسكندر تلقي ميشده، او را ذوالقرنين دانسته و در ذكر مناقب فيلسوف
يوناني، جايي نيز به سردار ستيزهگر مقدوني اختصاص داده است. مردي كه درخلال ده سال
حيات پرشور نظاميگري خويش (333-323 ق.م) جز كشتار و خرابي و ويراني، آن هم در
مقياس صدها هزار نفري و نابودي شهرهاي بزرگ و به اسارت گرفتن همه اهالي يك منطقه
معتبر، شهرت ديگري پيدا نكرده است».
(شعباني،87)
معلوم نيست كه شعباني بر چه اساس ابن
سينا را به عنوان نخستين تطبيق دهنده ذوالقرنين قرآن با اسكندر نام ميبرد و حال آن
كه غالب مورخان و نويسندگان قرون اوليه هجري، چه پيش و چه پس از ابن سينا، همان نظر
بوعلي را ارائه كردند.(19) بطلان موهومات مولف در نقل قول فوق و ديگر گفتههاي مولف
را نير تنها تقديس شدن اسكندر در حافظه تاريخي مردم شرق ميانه و از سوي خردمندان و
دانشمندان آنها به اثبات ميرساند.
گرچه در اين جا فرصت نقد و بررسي
نظرات ابواللام آزد نيست(20) اما به عنوان يك اشاره مختصر و بنياني در اين باره
بايدگفت كه لقب ذوالقرنين در معناي اصلي «صاحب دو شاخ» درباره اسكندر مقدوني كه
تصوير او بر روي سكههاياش با دو شاخ حك شده است، به مراتب بيشتر همخواني دارد تا
با مجسمهاي در پاسارگاد كه دو بال (و نه دو شاخ!) دارد و بر اساس کتیبه ای ظاهرا
از بین رفته به کوروش منسوب شده است.ضمن آن که چنین کتیبه ای هرگز در بالای آن
مجسمه بالدار وجود نداشته است، چنان كه پيرامون نادرست بودن ادعاي وجود اين كتيبه،
سال ها پيش «عيس بهنام» نوشته است:
«من شخصا مدت يك هفته اين سنگ را در
محل خود بررسي نمودم و به اين نتيجه رسيدم كه امكان نداشته است كه كتيبهاي بالاي
اين سنگ وجود داشته باشد. به نظر من اين طور رسيد كه يكي از مسافران انگليس در قرن
18 [ميلادي] اين محل را بازديد كرده است و كتيبهاي را كه هنوز روي يكي از جرزهاي
سنگي در اين محل به خط ميخي موجود است در كتابي كه منتشر نموده نقاشي كرده است و
شخصا فرشته بالدار را هم كه روي جرز ديگري بوده رسم نموده است. دانشمند ديگري كه
هيچ وقت به ايران مسافرت نكرده و «دوبوا» نام دارد و فرانسويست كتاب آن نويسنده
انگليسي را خوانده و معلوم نيست به چه علت در كتاب خود آن كتيبه را بالاي آن فرشته
بال دار قرار داده است. بعدها ديگران كتاب دوبوا را خواندهاند و وقتي به پاسارگاد
آمدهاند ديدهاند آن كتيبه بالاي آن فرشته نيست...»(21)
در بقيه ی مطالب فصل پنجم كتاب شعباني
هم اثري از بررسي انتقادي يا بنياني در ذكر بافتههاي «باستان سازهايي» از قبيل
ابوالكلام آزاد در موضوع ذوالقرنين به چشم نميخورد و تماما با ستايش كوروش و نكوهش
اسكندر و بيان جعلياتي در آن باره برگزار ميشود. فصل ششم يا آخر كتاب با عنوان
«مرگ كوروش» هم سرشار از جعليات و توهمات بيمار گونهاي است كه نقد و بررسي اجزاي
آن بيگمان به روانكاون و روانشناسان بيش از مورخان و باستان شناسان نياز دارد!
به اين ترتيب با توجه به آن چه كه
تاكنون ديديم، مطالعه اين كتاب تنها احساس تاسف را در خواننده بر ميانگيزد و آدمي
در پايان بررسي كتاب از خود ميپرسد كه واقعا چرا محققي بايد صرفا به خاطر باورهاي
تلقين شدهاي كه تنها در ذهن او مقدس هستند، مقام علمي خود را تا اين حد تنزل دهد و
با تناقض گوييها و توجيه كردنهاي مكرر، به نوشتن ستايش نامهاي ساختگي دست بزند
كه بيترديد سندي ابدي براي زير پا گذاردن تعهد علمي و انساني به بهاي حق التاليف و
اراضي اميال دروني به حساب خواهد آمد.
ارجاعات:
1- ر. ش به مجموعه
كتابهاي «تاملي در بنيان تاريخ ايران» نوشته ناصر پورپيرار كه تاكنون هفت جلد آن
(پنج جلد در داخل كشور و دو جلد در خارج ازكشور) از سوي انتشارات كارنگ چاپ و منتشر
شده است.
2-ر.ش به حسن پيرنيا،
ايران باستان، جلد اول، ص 232و 537.
3- رضا شعباني، مباني
تاريخ اجتماعي ايران، ص 17.
4- براي اطلاعات بيشتر
ر.ش به سه گفتار درباره آرياييان، ترجمه ی مسعود رجبنيا و ناصر پورپيرار،
اشكانيان، ص 26-15.
5- پيرنيا، ص 73 و 76.
6-براي ديدن نتيجه اين
نوع مقايسه و بررسي، و نيز بازنويسي تاريخ هخامنشيان بر اساس دادههاي تورات و
شواهد باستان شناختي ر.ش به ناصر پورپيرار ، برآمدن هخامنشيان، فصول «درجست و جوي
هويت» و «چاره انديشي يهود».
7-شعباني ، كوروش كبير، ص
24.
8-براي ملاحظه بحثهاي
تخصصي و تفصيلي درباره تخت جمشيد و كتيبههاي آن ر.ش به ناصر پورپيرار، ساسانيان،
قسمت اول: پيشینههاي ناراستي، فصل «تخت جمشيد» يك «خشايارشا»ی مخفي و مفقود شده».
9- ر.ش به پورپيرار ،
برآمدن هخامنشيان ، همان جا.
10- براي مثال ن. ك به
عهده عتيق، اشعيا،
47:1-15
و
45:1-25 و
14:2-24
و
13:1-22، ارميا،
51:1-64
و
50:1-46.
11-شعباني، همان جا، ص
50.
12-براي ديدن پيشگوييهاي
مكرر و مفصل تورات درباره سقوط اورشليم و يهودا به دست اقوام مهاجم و از جمله
بابليان و مجازاتهاي يهوديان ن. ك به عهد عتيق، ارميا،
25:1-14
و
14:1-22 و
10:17-22
و
6:1-30 و
5:5-18
و 4:5-9و
2:14-17.
13-همان جا.
14-عهد عتيق، ارميا
51:27-28 و
41-42
و 8-10
و
50:1-3.
15-عهد عتيق، حبقوق،
مقدمه، ص 867.
16-ارميا،
15:12-13
و پاورقي مربوط به آن در ص 713.
17- عهد عتيق، تثنيه،
34:4-5
و
3:23-29.
18-از جمله اين تقديرها
نسبت به اثر ابوالكلام آزاد در مقدمه باستاني پاريزي مترجم كتاب او و در مقدمه سعيد
نفيسي بر چاپ فارسي اين کتاب و نيز در كتاب فريدون بدرهاي با عنوان «كوروش كبير در
قرآن مجيد و عهد عتيق» صورت گرفته است.
19-در اين باره ر.ش به
فريدون بدرهاي، كوروش كبير در قرآن مجيد و عهد عتيق و دكتر سيد حسن صفوي،
ذوالقرنين كيست؟ آخرين تحقيق درباره ذوالقرنين و ياجوج و ماجوج.
20- براي ملاحظه نتايج
بررسي و نقد مفصل نظرات ابوالكلام آزاد ن. ك به صفوي، دوالقرنين كيست؟ و سيد موسي
مير مدرس، كوروش و ذوالقرنين از ديدگاه تاريخ وآيين.
21- به نقل از صفوي،
ذوالقرنين كيست؟ ص 55، نويسنده در ادامه نقل قول مذكور به تفصيل دلايل عدم انتساب
آن مجسمه بالدار به كوروش هخامنشي را مورد بحث قرار داده است.